![]() |
![]() |
|
خیره می شوم! در این تاریکی شب به کجا؟ کی؟ چرا؟ او کیست؟! من هیچ نمی دانم!! ولی اینو خوب می دانم روزی مهمان بوسه ای می شوم!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم تیر 1389ساعت 21:51 توسط دنیا سیفی |
|
چگونه اغاز کنم بودن را وقتی عقربه ها نبودن را تجربه کرده اند!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم تیر 1389ساعت 21:44 توسط دنیا سیفی |
|
|
نگاه که می کنم! می بینم
راه را می شود دوباره ساخت!! ولی چگونه نگاهی می سازد راه را؟؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم تیر 1389ساعت 21:39 توسط دنیا سیفی |
|
|
اسمان دلم چنان ابریست که کسی نتواند گوید سخن.!
کسی چه داند از دل ادمیان.! چه لبخند تلخی بر روی دخترک شاهدیم.! چه راحت سکوت را جایز می دانیم.! چه حرفای نگفتنی مانده است!پوسیده است.! چه دل ها که شکسته است! غبار گرفته است! کسی چه می داند! شاید روزی فردا باران ببارد..! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 13:42 توسط دنیا سیفی |
|
|
مانده ام در گوشه ای خاموش
چشمان بی فروغم صدایی را می شنود زلزله ای بر اندامم رخ داده است..! هق هقی خاموش نگاهی خاموش اری سال هاست مرده است دختری گوشه ای خاموش.! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 13:37 توسط دنیا سیفی |
|
|
راه می روم
بزار کلاغ ها سخن گویند! دیگر مهم نیست چه شود! من راهم را خواهم رفت...!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 13:34 توسط دنیا سیفی |
|
|
توی سفره خالی ما ...
توی چروک های صورت مادربزرگ ... توی ناله های زنی که داره وضع حمل می کنه ... توی پینه های دست ادمهای بدبخت و فقیر ... توی ارزوهای دخترهای فقیر دم بخت که دوست دارند کسی با اسب سفید بالدار بیاد و اونها رو از نکبت فقری که توش گیر کرده اند نجات بده ... توی دل مردی که شب با جیب خالی باید بره خونه، اما از زن و بچه هاش خجالت می کشه ... توی دل زن اون تعمیرکاری که دوست داره شبها که شوهرش از کار برمی گرده خونه، دستهاش از روغن و گریس سیاه باشه که یعنی اون روز کاری بوده و شوهرش پولی دراورده و به همین دلیل اول به دستهای شوهرش نگاه می کنه ببینه سیاهند یا نه ... توی دل اون شوهر که اگر دستهاش سیاه نباشن ساکت میره یه گوشه اتاق تا گرسنه بخوابه اما صدای زنش که هی به بچه هاش میگه خدا بزرگه خدا بزرگه نمی ذاره اون بخوابه ... توی نماز های طولانی ان عابد که خلوت شبانه اش رو حاضر نیست با همه دنیا عوض کنه ... توی چشمهای سرخ شده کسی که به ناحق سیلی می خوره اما خجالت می کشه گریه کنه ... توی اشکهای بچه ای که از درد بی پدری گریه می کنه و حتی معنی یتیم شدن رو نمی تونه بفهمه ... توی تنهایی ادمها ... توی استیصال ادمها ... توی، خدایا چه کنم ها ... توی خوشحالی شب عید بچه ها ... توی شادی عروسها ... توی غم تمام نشدنی زنهای بیوه ... توی بازی بچه ها ... توی صداقت ... توی صفا ... توی پاکی ... توی توبه ... توی توبه های مکرری که دایم شکسته میشن ... توی پشیمانی از گناه ... توی علی ... توی نماز علی ... توی اشکهای علی ... توی غمهای علی ... توی ... خدا همه جا هست .............. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 13:32 توسط دنیا سیفی |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم فروردین 1389ساعت 13:31 توسط دنیا سیفی |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 18:23 توسط دنیا سیفی |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 18:4 توسط دنیا سیفی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
ادمی زادی هستم با رویا های فراوان....دختر فروردینی که همه چی دارد ولی انگار هیچی ندارد..شاعر این روزگار...و خبرنگار افتخاری این مرز و بوم....دختری شیطون که کفشاشو گم کرده.....اقا خانوم کفششو ندیدید؟ تا اسمون رفته باهاش..باور نداری..بیا کفش هایم را امتحان کن....منم دختری به نام دنیا.!
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1389 فروردین 1389 بهمن 1388 دی 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 |
| پیوندها |
|
سینا فریبا امیر حسین گاهی خوشی و گاهی غم غربت و تنهایی من یک شاخه گل تنهایی |
|
RSS
|